فقط به این جهت می نویسم که شما حالش ببرید .
ومن از بوسه خورشید...
تو دریائی ، ومن یک قطره بارانم
و من یک نقطه ریزم
نمی دانم چگونه سوی تو آیم
چگونه بند بگشایم
و من با این تن رنجورو بیمارم
قدم در راه بگذارم
هلا، ای بیکران دریا
سفر در بیکران افسوس نتوانم
مرا دریاب ،رهائی ده
که من تنها ونالانم
رهائی ده مرا از قید و زندانم
هلا ای بیکران دریا ،
رهائی ده مرا از دست دزدانم؟
که خورشید سخت سوزان است
و من در این حصار تنگ، گریانم
ولی افسوس راهی نیست
ره به جائی نیست
مرا جز تو پناهی نیست
صدای آشنائی نیست
صد گر میشنوی
صدای بوسه خورشید
بر جان است
صدای گریه یک قطره باران است
هلا ای بیکران دریا
نمی دانم چرا دراین دم آخر
میان ماندن و رفتن
به سوی تو نظر دارم
بیا دریا ؟
که من از هجر تو
یا بوسه خورشید میمیرم
برچسب: دریغ که این توسن رهوار عمر من به سوی مرگ میتازد و خورشید جهان افروز برایم,رنگ میبازد ,
نویسنده: شیدا